از هر کی که بپرسی امام حسین برا چی قیام کرد طوماری از دلایل این قیام واست ردیف می کنه که مثلا تو رو به قناعت برسونه کافیه دوباره از همین طرف بپرسی : آیا روز عاشورا به وقت نماز خوندی یا نه ؟
سرشو پایین میندازه آخه عزیز من یه کلام بگو نمیدونم چرا خودتو میزاری زیر منگنه
تا حالا توجه کردین ما روز عاشورا به وقت نماز نمیخونیم ؟ درصورتی که خود سرور این قیام به وقت نماز جماعتشو به جا اورد ولی ما در این هنگام به فکر بدست آوردن غذا و خوردن آن هستیم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 13:34  توسط تك قلو
|
به دلیل شروع امتحانات ترم اخری تا اطلاع ثانوی وبلاگ رو آپ نمیکنم
برام دعا کنید
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 18:56  توسط تك قلو
|
گاهی وقتا واس کارایی که می کنم دلیلی ندارم نمیدونم پررویی ه یا دیوونگی
مثلا سوار ماشین شدم به کیفم که نگاه کردم کیف پولیم جا مونده بود و فقط عابر بانکم با خودم بود
حالا بیا و درستش کن مجبور شدم ادای با کلاسا رو در بیارم و وقت کرایه دادن عابر بانک رو در آوردم و بهش دادم گفتم که بفرما کارت بزنید و کرایه کم کنید نگام کرد
بهش گفتم چیه دولت الکترونیکه دیگه من کارم فقط با عابر بانکه و از این پولای خرد استفاده نمی کنم
لطف کنید دفه بعدی ماشینتون رو با دستگاه کارت خوان مجهز کنید
راننده چواب داد برو خانم به سلامت عجب دیوونه ای
پی نوشت ۲: تو حسابم پول داشتم سر کاری نبود
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 17:47  توسط تك قلو
|
خیلی وقت بود اینجا رو آپ نکردم ولی از آنجایی که من علاقه وافری به سیاست دارم تحولات اخیر جهان و بخصوص اعراب که با دندون به کرسی ریاست چنگ زده بودن و عرض مدت نه چندان طولانی این کرسی ها اونا رو به خاک سیاه نشونده نتونستم این عکسو نذارم
به نظر شما دفه بعد نوبت کیه ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:44  توسط تك قلو
۲۸ تیر هر سال که میرسه من میمونم و یه سالی که نمیدونم چجوری به باد رفت
شاید امسال نیز اینگونه بگذره ولی غزلی که دوست مهربونم (س.م)
برام سروده باعث شده دیدم به روز تولدم تغییر کنه حتی اگه این فاصله چند درجه باشه
گفتی که غزل بگو نه عاشقی عرفانی در وصف تولد گلی ایرانی
نجلا بخدا کار بسی سخت شده انگار ریاضی افتادی کلاس جبرانی
ما شعرو غزل پیشکش یار کنیم الله معک که جزیی از یارانی
با تیر مژه به جان کنگانیها در شرجی تیر غمزه میبارانی
سنت به صد و بیست اگر هم برسد با قد خمت جز کماندارانی
ای شاه پری دختر بندر نجلا تفسیر صحیح قالی کرمانی
عاشق نشوی وگر شدی واویلا بیچاره شوی به چاره اش درمانی
من عشق خودم به وابنهادم هرچند ندارد این عطش پایانی
دیگر چه بگویمت که ای ماه چهار ده روز دگر به حال خود حیرانی
دل دام بلاست دانه خود میپاشد تو باهمه زیرکی دران میمانی
میمانی و میسازی و میسوزی خوش جز عشق همه ز گرد خود میرانی
من داغ بسی ز عشق بر دل دارم سر داده ام و خوشم به سرگردانی
آخر غزلم به عشق خود را واداد دیدی که نماند این غزل عرفانی
در روز تولد تو ای ماه تمام در ذهن برات میدهم مهمانی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 0:7  توسط تك قلو
|
معمولا بیشتر آقایونی که می شناسید همه متفق القول می گویند که از خانم هایی که با آرایش آنچنانی و کلی صافکاری راهی کوچه وبازار میشن خوشمون نمی آید
اما اگه یه روز به سطح شهر برید متوجه این نکته خواهید شد که چشمای بیشتر آقایون بدنبال همون خانمای با آرایش زیاد است ـ حالا بگدریم از بحث خودنمایی خانما -
در نتیجه میشه استنباط کرد که آقایون محترم در یک تفریح ساده با خانواده خود اجازه نمیدهند که خانمشون آرایش کنه ولی در طول تفریح چشماشون بدنبال جنس مونث با آرایش زیاد می باشد
بنظر شما چرا این اتفاق رخ میدهد ؟
پی نوشت : نوشته بالا رو نمیتوان به تمام آقایان محترم تعمیم داده شود
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:20  توسط تك قلو
|
نیمه ی خالی لیوان
یک سوال : در یک برنامه ورزشی 90 چند در صد از حرفای عادل رو میشه فهمید ؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه بیننده اش نیستم ولی تو مدت زمانی که وقتم صرف این برنامه میشه حس می کنم که یک عدد آبنبات تو دهن مجری هست و کلمات خارجه عبارتند از خروجی خامی است که عمل پردازش روی آنها صورت نگرفته است حالا منم با قرار دادن یک کلت کمری رو شقیقه ی افکارم دارم این خروجی رو قابل فهمیدن و خواندن می کنم با وصف این جمله تو از همه کمتر نیستی و باید تمام خروجی رو درک کنی
نیمه ی پر لیوان
برنامه ی آقای فردوسی پور به دلیل صراحت تام و عدم سرپوش گذاشتن ر وی مسایل ورزشی نبودن پنهانکاری های متداول و رفتار منلسب با مهمان و نخریدن ناز این مهمانها برنامه ی تکی است که در ایران برای ورزش به اجرا در می آید
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:44  توسط تك قلو
|
در آستانه روز معلم هر چقدر که به خودم فشار آوردم که تو این دو سال دانشگاه کدوم یکی از استادام این حقو دارن حداقل یه کارت پستال براشون بفرستم
نمیدونم چرا نتونستم حداقل یه استاد رو پیدا کنم شاید اشکال از منه یا از ........
ولی اینو میدونم معلم هم فقط معلمان قدیمی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:27  توسط تك قلو
|
یه چند روزی که خدمت همشریان و دوستان غیر همشهری نبودم واقعا دلم براتون تنگ شده بود و
ممنونم که نگران این بنده حقیر بودین
تو این مدت که من سفر تشریف داشتم خاطراتی از اون دارم که واقعا سوالایی رو برام به جای گذشت
دو نمونه از مردم دیدم که هر دوشون نماز نمی خوندن از گروه اولی دلیل عدم نماز خوندن رو پرسیدم
جواب داد : زندگیمو ببین نه مالی نه ثروتی نه خونه ای فکر می کنی نمازم برای چیه وقتی هیچی بهم نداده دیگه شکر کردنش برای چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمازو بذار برای پولدارا
اما جواب گروه دوم : زندگیمو ببین همه چی دارم هم پول هم ثروت چیزی از مال دنیا کم ندارم دیگه نماز بخونم ، چی ازش طلب کنم و بخوام نمازو بذار برای فقیرا
پ ن : براستی دلیل نماز خوندن شما چیه ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 20:49  توسط تك قلو
|
در قطعه ای از این کره خاکی، تیمارستانی وجود داشت که مملو از دیوانگان جور واجور بود که زندگی بی حساب خودشون رو میگذروندن. در یکی از روزها رییس دیوونه خونه عده ای از ساکنینش رو جمع کرد و واسه شرکت تو مراسم جشنی که قرار بود به مناسبت تاسیس یه دیوونه خونه ی دیگه برگزار بشه فرستاد.
انبوهی از سرخوشان این دنیا سوار بر اتوبوسی راهی شدن. شاید راحتترین آدم اون اتوبوس راننده بود که غوغای مسافرینش رو با دوتیکه پنبه حل کرده بود، هرکسی سبکی از موسیقی رو تو دنیای خودش تمرین میکرد و ـكلن يغني علي ليلاه ـ. چند دقیقه ای توقف وسط راه کافی بود تا هرکی مسیرش رو برای اولین بار هم که شده خودش انتخاب کنه، صدای ترمز و بوق ماشینها خبر از اتفاق تلخی میداد. راننده وقتی رسید سکوت همه جای اتوبوسش رو پر کرده بود و فهمید که تو بد مخمصه ای افتاده و باید راه چاره ای پیدا کنه که ظاهرا" تو این دیار خیلی کار سختی نیست.
توقف بعدی اتوبوس، میدون وسط شهر بود و ایستگاه فعله ها. فقط چن لحظه ای کافی بود تا تمام صندلی های اتوبوس مثل یک ساعت پیش پر بشه. جلوی تیمارستان میزبان تابلوی کارگران مشغول کارند رو کم داره فقط، چون برای یکبار هم که شده مردان میدان دارند بجای فعلگی لذت میبرند.
وقتی رئیس تیمارستان از فراری شدن شاگرداش باخبر میشه تنها راهی که به ذهنش میرسه اینه که مثل خیلی از جریاناتی که اتفاق می افته و کسی نمیدونه یا اگرهم کسی میدونه جرات گفتنش رو نداره اینم روش سرپوش بذاره.
چند سال بعد:
روزی که درِ اتوبوس باز موند تا دیوونه ها به سطح شهر برگردن کسی فکر نمیکرد اینقدر پیشرفت کنن که سر از اداره و شورا و مجلس و خیلی جاهای دیگه در بیارن ولی خواستن توانستنه و الان تمام این مملکت رو تو دست گرفتن.
کارگران اما ، هنوز منتظر مصالحی ساختمانی هستن تا کارشون رو شروع کنن
پی نوشت : من یه داستان نوشتم ولی زیاد جالب در نیومد واسه همین زحمت ویرایشش رو به دوست خوبم مهرداد دادم که در بالا اونو خوندید
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 18:53  توسط تك قلو
|